تبليغاتX
داستانواره

داستان کوتاه شماره 21

 

کوتاه

پيرمرد و پيرزني بودند كه اولين فرزندشان عمر كوتاهي داشت وزود از دنيا رفت تا اينكه فرزند دومشان كه پسربود با دختري كوتاه قد ازدواج كرد و هيچ وقت صاحب فرزند نشد اما پسر سومشان بعد از ازدواج صاحب پسري شد كه البته پاي چپش كوتاه تر از پاي راستش بود .در يكي از روز هاي كوتاه زمستان دست پيرزن از دنيا كوتاه شد و نتوانست عروسي تنها دخترش را ببيند.بعد از مدت كوتاهي دختر هم با مرد كوتاه قدي ازدواج كرد كه هردو بعد از مدت كوتاهي در مسافرتي كوتاه مدت تصادف كردند و هر دو از دنيا رفتند.

داستان كوتاه من هم داشت به پايان مي رسيد كه ناگهان پير مرد گفت: يك لحظه صبر كنيد....فهميدم....در روزهاي جواني كه نادان بودم در حق پدر ومادرم كوتاهي كردم ....اما افسوس كه عمرشان كوتاه بود ونشد كوتاهي هايم را جبران كنم ....لعنت بر اين عمر كوتاه...!!!

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 8:42 | یکشنبه هشتم شهریور 1388 •

داستان کوتاه شماره 20

 

پايان يك شب باراني

 

 

چيزي به صبح نمانده و باران شديد بهاري در حال بارش است . دو پسر نوجوان براي حفظ خود از خيس شدن زير سايه بان فروشگاه بزرگي روي سكويي نشسته اند. نور چراغ هاي خيابان گاهي خاموش مي شوند و رعد و برق هم گاهي همه جا را چون روز روشن مي كند.از بيرون داخل فروشگاه معلوم است٬  يكي از آن  دو  كه  موهاي بلندش تا روي گوش هايش را هم پوشانده و از پايين لباسش آب سياه رنگي مي چكد با حسرت به داخل مغازه نگاه مي كند :

« اي كاش من هم روي يكي از اين  تخت هاي بزرگ و نرم  مي خوابيدم. »

بدنش از شدت سرما مي لرزد اما خودش را محكم مي كند وبا لحني قدرتمند مي گويد:

« مطمئن هستم كه روزي من هم روي يكي از همين تخت هاي زيبا مي خوابم.»

 پسر ديگر نگاه سردي به داخل مغازه مي اندازد  و روي سكو دراز مي كشد :

« من روزي روي تخت نرم و زيبايي مي خوابيدم .»

كم كم نور خورشيد از راه مي رسد٬  باران سرد تمام مي شود و هريك از آنها راه خود را در پيش مي گيرند واز هم جدا مي شوند.

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 23:0 | شنبه بیست و دوم فروردین 1388 •

داستان کوتاه شماره 19

 

قاصدك

مرد هر روز كه به خانه مي رسيد پسرش به استقبالش مي آمد و از سر و كولش بالا مي رفت اما آن روز هيچ خبري نبود ٬ مرد با نگراني پسرش را صدا زد پسرك پس از چند لحظه از اتاقش بیرون آمد.

چند لحظه بعد در حالي كه مرد از خستگي نمي توانست چشمانش را باز نگه دارد پسرش را ديد كه روبرويش ايستاده و چند قاصدك در دستش اين طرف و آن طرف مي روند.

 پسرك گفت : مامان مي گفت اين ها مي توانند آرزوي انسان را برآورده كنند!

مرد كمي روي مبل جا به جا شد و گفت: نه پسرم اين حرف ها دروغه.

پسرك مي خواست جمله اي ديگر بگويد اما چشمش به عكس مادرش افتاد كه روي ديوار مانند چند لحظه پيش به او لبخند مي زد چشمانش پر اشك شد و زير لب گفت : مي دانم كه او حرف هايم را باور نمي كند و به اتاقش بازگشت .

 *این داستان با توجه به نظرات برخی از دوستان ویرایش و بازنویسی شد .برای خواندن داستان تغییر یافته می توانید روی ادامه مطلب کلیک کنید.

متشکرم...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 9:24 | جمعه نهم اسفند 1387 •

داستان کوتاه شماره 18

 

پنجره

 برف سنگيني باريده بود . مايكل زير شيرواني مشغول مطالعه بود. ناگهان متوجه ي چند پرنده شد كه پشت پنجره ي اتاقش نشسته بودند. او با خوشحالي مقداري از غذاي ديشب را با دست خود به آنها داد.
بعد از ظهر مايكل داشت براي بازي بيرون مي رفت كه اينبار تعداد زيادي پرنده را ديد كه پشت پنجره نشسته بودند. مايكل تمام غذاي ديشب را كنار آنها گذاشت و آنقدر سرگرم شد كه بيرون نرفت.ناگهان پدر و مادرش كه آنروز كمي دير كرده بودند سراسيمه وارد اتاق شدند وبا ديدن مايكل كه داشت به پرندگان غذا مي داد آرام شدند . پدر پس از کمی مکث به مادر گفت :

- عزیزم ... دیدی آن گرگ ها کمی دورتر از خانه چگونه به این طرف و آن طرف می دویدند؟

 

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 23:36 | شنبه دوازدهم بهمن 1387 •

داستان کوتاه شماره 17

 

قاتل

يك ساعتي از شنيده شدن صداي شليك مي گذشت كه صداي آژير ماشين هاي پليس و آمبولانس هم دوباره مردم را به كوچه كشاند.روبروي خانه ي همسايه افراد زيادي جمع شده بودند هواي سردي بود از آفتاب هم خبري نبود باد سردي مي وزيد و شاخه هاي خشكيده ي درختان را تكان مي داد چند دقيقه ي بعد جنازه اي را از خانه بيرون مي بردند دانه هاي ريز برف به آهستگي  روي جنازه مي نشست و ماموران مشغول بازرسي از خانه بودند آدم برفي بزرگي گوشه ي حياط خانه بود كه با گردن كج شده اش به مردم نگاه مي كرد قسمتي از بدنش خوني شده بود و چند عكاس پشت سر هم عكس مي گرفتند .ماموري به آهستگي اسلحه اي را از دست آدم برفي بيرون مي كشيد.

 

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 19:44 | چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 •

داستان کوتاه شماره 16

 

آرزوها

 پسرك تك و تنها در يكي از خيابان هاي شهر راه مي رفت . بعد از مرگ پدر و مادرش كسي حاضر به نگهداري او نشده بود. چشمانش به خانه اي بزرگ افتاد وهمان جا كنار در نشست . از سرما بدنش بي حس شده بود .باخود مي گفت : اي كاش من هم در چنين خانه اي زندگي مي كردم و با همين روياها به خواب رفت.

وقتي از خواب بيدار شد با تعجب اطرافش را نگاه مي كرد به اتاق زيبا وتخت نرمي كه روي آن خوابيده بود

چند بار چشمانش را محكم باز وبسته كرد و مطمئن شد كه اين يك خواب نيست.

از بيرون اتاق صداهايي به گوش مي رسيد و پسرك از ترس پتو را روي سرش كشيده بود صداي زني بود كه  انگار به مردي مي گفت : خداوند آرزوي ما را برآورده كرده است وديشب كه تو نبودي پسر بچه اي زيبا برايمان فرستاده است.

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 13:23 | شنبه چهاردهم دی 1387 •

داستان کوتاه شماره 15

 

 اجابت

زير آسمان دست هاي مادري ساعت ها براي شفاي دخترش بالا رفته بود وبا صدايي لرزان خدا را مي خواند .

 ناگهان صدايي از آسمان بلند شد : "دختر تو اگر هم اكنون بميرد به بهشت خواهد رفت اما با ماندنش در اين دنيا جهنم منتظر اوست."

 مادر با گريه گفت :خدايا او را شفا بده من هرگز نخواهم گذاشت ...

 كه دوباره صدا گفت :" او در آينده اي نه چندان دور باعث مرگ توهم خواهد شد."

 مادر كه از تعجب نفسش بالا نمي آمد دستانش را آنقدر محكم به زمين كوبيد كه تسبيحش پاره پاره شد وهر دانه  اش به گوشه اي لغزيد وتبديل به فرشته اي شد.كه در خيال خود فكر مي كردند او مرگ دخترش را قبول خواهد كرد.

 اما آن مادر گفت : پس خداوندا اكنون جان مرا بگير وبه او بده و در آينده خودت او را هدايت كن.

و سر بر سجده گذاشت وديگر بلند نشد. فرشته ها هم به آسمان رفتند و لحظه اي طول نكشيد كه باراني شديد شروع شد...

 

 

  

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 16:25 | جمعه بیست و چهارم آبان 1387 •

داستان کوتاه شماره 14

 

 پاييز

ابراهيم كتابش را از زير انبوه برگ هاي زرد و نارنجي بيرون كشيد و با حسرت نگاهي به برگ ها و درخت كرد و آنگاه تنه ي بزرگ آن را به  آغوش كشيد وشروع كرد به گريه كردن.اين اولين بار بود كه او از كوچ كردن ناراحت بود و دوست نداشت درخت كهنسال را تنها بگذارد.اما روز مو عود فرا رسيد و همه تقريبا راه افتاده بودند و ابراهيم در حالي كه روي اسبش نشسته بود با درخت كهنسال وداع كرد و از درخت دور شد.دربين راه ابراهيم آنقدر در فكرهايش غوطه ور شده بود كه متوجه ي ماشين بزرگي كه از كنارشان رد شد نبود و وقتي به خود آمد كه همه ي حيوانات سر و صداي عجيبي به پا كرده بودند.ابراهيم متعجب شده بود و غرق در صداهاي زياد هيچ وقت صداي گوش خراش اره برقي را نشنيد.

 

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 19:30 | سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 •

داستان کوتاه شماره 13

 

چهره

 هروقت به چهره اش نگاه مي كردم موجي از غم ها ومشكلات را مي ديدم.چهره اي خسته ونگران از آينده وترسان از گذشته از خنده هم آنچنان خبري نبود مگر هر از گاهي. ديگر طاقت تحملش را نداشتم .تصميم گرفتم كه چهره اش را بشكنم.با لبخندي شروع كردم. تق ق ق ...............آخ................تكه هاي آينه دستم را بريد.

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 8:45 | جمعه دوازدهم مهر 1387 •

داستان کوتاه شماره 12

 

بي گناه

امروز با شنيدن صداي پرندگاني كه روي تك درخت مزرعه ما نشسته بودند از خواب بلند شدم.مزرعه اي كه آفتابگردان ها يش تقريبا هم قد من شده بودند تازه چشمانم به نور خورشيد عادت كرده بود كه ناگهان از دور توده سياهي كه گردوخاك زيادي به پا كرده بودند راديدم كه به طرف ما مي آمدند.بله گله اي بزرگ كه وقتي آمدند مزرعه ما را ويران كردند ورفتند.يك ساعت بعد صاحب مزرعه را ديدم كه به طرف ما مي آمد.هر چقدر كه به ما نزديك مي شد از خنده اش كم وبه ناراحتي اش افزوده مي گشت.وقتي كه به مزرعه  رسيد با فرياد بيلي را اززمين برداشت وبه طرف من آمد.من مطمئن شدم كه اوديگر نمي دانست كه من فقط مترسك كلاغ ها هستم.

 

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 10:3 | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 •

داستان کوتاه شماره 11

 

  اولين روز مدرسه

 

ببينم  پسر چرا گريه مي كني؟

- هيچي آقا

اينجا كلاس اول دبيرستانه خجالت بكش ...

- دانش آموز با گريه : آخه آقا شما كه نمي دونيد...

چي رو نمي دونم ؟

- آقا من دلم براي مادرم تنگ شده !

همه ي كلاس خنديدند و معلم گفت : چرا ؟ پاشو پاشو برو يه آبي به صورتت بزن ... اصلا مي خواي برو خونه پيش مادرت ...!!

باز هم خنده ي كلاس بلند شد ...

- اولين روزي هم كه به مدرسه رفتم همين طوربودم ... معلم اون روز هم همين حرف ها رو زد...اون روز مادرم توي حياط بود ومن از پنجره نگاهش مي كردم اما اين بارهيج جا نيست ... هيچ جاي دنيا .دو روز پيش مادرم از دنيا رفت .

همه كلاس در سكوتي سنگين غرق شده بود.

معلم از پنجره نگاهي به حياط مدرسه كرد و گفت : گريه نكن پسر، شايد امروز هم مادرت تو حياط مدرسه است.

                   

       

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 14:51 | سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 •

داستان کوتاه شماره 10

 

 قاصد دوساله

 

در نيمه هاي شب احساس كرد كسي لباسش را مي كشد وصدايش مي كند از ترس زود بلند شد اما با تعجب خواهر كوچكش را ديد كه مامان گويان او را از خواب بيدار مي كند.با خود گفت شايد مرا با مادر اشتباه گرفته اما او فقط دوسال داشت واين اولين بار بود كه اين اتفاق مي افتاد. خواهرش را پيش مادرش كه به آرامي خوابيده بود برد و كنار مادر به آرامي خواباند اما نتوانست مادرش را بيدار كند خواهرش شروع كرد به گريه كردن . قدرت اينكه كس ديگري را هم بيدار كند نداشت انگار مادرش صداي اورا هم با خود برده بود.به خواهرش نگاه كرد به اولين كسي كه مصيبت مادر را درك كرده بود .......آرام گريست .

  

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 0:16 | چهارشنبه هشتم خرداد 1387 •

داستان کوتاه شماره 9

 

محکومین به زندگی

 صبح زود بود در هوای سرد ولی زیبای بهار همه به صف ایستاده بودند و منتظر رسیدن دستور با لبهایی خشکیده وبدن هایی که از سرما می لرزید.ناگهان دستور از بالا رسید ودو تکه ابر با قدرت به هم خوردند صدای مهیبی در فضا پیچیده بود هر از گاهی نوری از آسمان به زمین می رسید وچهره ی مجرمان پدیدار می گشت.حالا دیگر همه خیس شده بودند زیر رگبار ابر های سیاه واین عاقبت محکومین به زندگی است. 

 

 

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 15:37 | دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 •

داستان کوتاه شماره 8

 

  

خنده يا اسلحه

 

مردي جوان روبروي ديواري كه رويش نوشته شده بود :خنده بهترين اسلحه جنگ بازندگي است. ايستاده بود.مرد جوان از اين جمله  بدش نيامد و اين اسلحه را از رو بست و آنقدر خنديد كه ديگر همه ديوانه صدايش مي كردند.

 

 

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 10:4 | سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 •

داستان کوتاه شماره 7

 

 فراموشي بهترين خاطره

 

شنگول و منگول و حبه انگور ديگر بزرگ شده بودند وشبي دور هم جمع شدند تا از گذشته ها تعريف كنند و خوش بگذرانند. صحبت آنها بالا گرفته بود وديگر معلوم نبود چه كسي دارد صحبت مي كند كه ناگهان با شنيدن صداي در همه سكوت كردند همه رفتند تا ببينند چه كسي پشت در است. از پشت در صدا مي آمد منم مادرتون در را باز كنيد اما آنها گفتند بايد دست هايت رابه ما نشان بدهي.مادر بيچاره كه ديگر پير شده بود با زحمت دست هايش را از بالاي در نشان داد.بچه ها گفتند اين كه دست مادر ما نيست.شنگول گفت چيزي به او بدهيم تا برود.مادر از پشت در گفت من چيزي نمي خواهم وهمان جا پشت در نشست و در آن شب مرد.صبح وقتي شنگول و منگول وحبه انگور داشتند از خانه بيرون مي رفتند مادر بي جانشان را پشت در ديدند حبه انگور به شاخ شكسته ي مادرش نگاه كرد و دستش را روي آن كشيد هرسه شروع كردند به گريه كردن واز كار خود كه فراموشي بهترين خاطره بود افسوس مي خوردند.

 

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 10:13 | سه شنبه بیستم فروردین 1387 •

داستان کوتاه شماره 6

 

 جاده

مرد در امتداد جاده راه مي رفت و هر از گاهي كه صداي ماشيني مي شنيد به پشت سر خود نگاه مي كرد اما تا مي خواست چيزي بگويد ماشين با سرعت از كنارش مي گذشت.چند ساعت گذشت و مرد ديگر قدرت رفتن نداشت اما مي دانست كه تا مقصد هم راهي نمانده با خود مي گفت خدا هيچ وقت فكر من نبوده وگر نه تا حالا حتما كسي مرا پيدا كرده بود.داشت زمين و زمان را نفرين مي كرد كه در آن موقع تاريكي پايش به سنگي گير كرد ومرد به زمين افتاد داشت خاك لاسهايش را مي تكاند كه ياد پاهاي خسته اش افتاد لحظه اي به تنها وسيله ي سفرش فكر كرد نگاهي به آسمان پر ستاره كرد و زير لب گفت:الهي شكر...

 

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 9:34 | پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 •

داستان کوتاه شماره 5

 

 خنده هاي الكي

پير مرد جمله ي خنده بر هر درد بي درمان دواست را زياد شنيده بود و حالا خود را در بستر بيماري لا علاج مي ديد. تصميم گرفته بود بخندد و همه از آن روز به بعد هميشه او را خندان مي ديدند پزشكان به درمان او اميدوار شده بودند وحالش كمي بهتر شده بود. چند روز گذشت ولي پيرمرد ديگر حوصله خنديدن نداشت فرداي آن روز تن بي جانش را در بسترش يافتند كه با لبخندي تلخ از دنيا رفته بود.شايد فهميده بود كه خنده تلخ ترين دواي هر مريضي است.

 

 

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 13:42 | جمعه نهم فروردین 1387 •

داستان کوتاه شماره 4

 

چلو كتاب

وقتي درس مي خواند و دانشجو بود تمام پولش را صرف خريد كتاب مي كرد و در پاسخ به ديگران كه از او به خاطر خريد زياد كتاب سوال مي كردند مي گفت : كتاب غذاي روح بشر است.تا اينكه آن روز هاي خوب گذشت و دوران بي پولي پسر فرا رسيد او حتي چيزي براي خوردن نداشت .تا اينكه به ياد كتابهايش افتاد .ساعتي بعد او و كتاب هايش كنار خيابان ايستاده بودند ومنتظر رهگذري كه روح گرسنه اش را با شكم گرسنه ي پسر عوض كند.

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 22:28 | جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 •

داستان کوتاه شماره 3

 

پيرمرد و سرما

فصل سرد زمستان رو به پايان بود .وسرما داشت آخرين زورش را براي سرد كردن هوا مي زد .هر از گاهي برفي يا باراني مي باريد .برفهايي كه قدرت آدم برفي شدن نداشتند.يكي از همين شب هاي سرد سرما داشت از كوچه ها وخيابان ها مي گذشت كه در گوشه اي از خيابان مردي كهنسال را كنار وسايلي كهنه ديد.سرما رفت ومهمان پيرمرد شد. آنقدر گرم صحبت شدند كه سرما تمام نيرويش را همان جا خرج كرد . و زماني كه پير مرد آرام گرفت سرما هم رفت.صبح زود مردمي كه از آنجا عبور مي كردند سكه اي هم كنار پيرمرد مي گذاشتند.سكه هايي كه هيچ وقت به درد يك مرد يخ زده نمي خورد

      

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 9:45 | چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 •

داستان کوتاه شماره 2

 

سرنوشت هاي تكراري

هر روز با اسلحه اش به جنگل مي رفت وبعد از ساعتي برمي گشت مي گفتند عقده هايش را خالي ميكندشايد روي هر جانداري كه در جنگل مي ديد اما تقصير فقط بر گردن ماري سياه  و زشت بود كه در آغاز پاييز دوسال پيش پدر مهربان او را در نبود او و مادرش به خوابي ابدي سپرده بود.حالا همه دعا ميكردند كه مارها از او انتقام نگيرند.

 

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 13:59 | یکشنبه پنجم اسفند 1386 •

داستان کوتاه شماره 1

 

 بفرماييد بهشت

در و ديوار شهر از گرما عرق كرده بود. از يكي از خانه ها صداي قژ قژ پنكه اي مي آمد كه داشت در گرما مي سوخت .پشت در كمد ديواري اتاقي كودكي از ترس پنهان شده بود و داشت پلك هايش را محكم به هم فشار مي داد كه پدر ومادرش را زير سايه ي درختي بزرگ كه هر ميوه اي روي آن بود ديد وقتي ديد مادرش آغوشش را براي او باز كرده در حالي كه بلند بلند گريه مي كرد بسوي آنها ميدويد كه ناگهان خود را اسير دست هاي ضمخت سربازي جوان احساس كرد. سرباز اسلحه ي داغش را روي شقيقه ي كودك گذاشته بود و بلند بلند مي خنديد و در خيابان ها قدم مي گذاشت .كودك آرام شد اما دست سرباز روي ماشه لغزيد و كودك را راهي ديدارعزيزانش كرد .لحظه اي بعد لب هاي پدر شقيقه ي كودكش را مي بوسيد.

 

!! نوشته شده توسط بهنام زارعی | 12:5 | جمعه سوم اسفند 1386 •